تبليغاتX
آمریکا؛ نگاهی از درون
در این وبلاگ خاطرات و مشاهدات ما در سفر و زندگی در آمریکا نوشته شده است

این بار از نگاه گوگل مپ (نام خیابان در نقشه گوگل Gharnabad (the first e-village in Iran) نام گذاری شده است)

برای دیدن جزئیات بیشتر اینجا رو کلیک کنید


View Larger Map
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:54  توسط محمدعلی عباسی  | 

فرارسیدن سال نو را خدمت همه دوستان عزیزم تبریک عرض میکنم

برای شما و خانواده محترمتان سالی سرشار از موفقیت، سلامتی و شادی آرزو میکنم.

شادکام باشید و پر امید

با احترام - محمدعلی عباسی


برچسب‌ها: سال ۱۳۹۱
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 20:54  توسط محمدعلی عباسی  | 

خوشحالم:

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی        چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن            چون یعنی غذا برای خوردن دارم.


برای سایه ای که شاهد کار منه                   چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

برای پنجره هایی که باید تمیز بشه                  چون یعنی خانه ای برای زندگی کردن دارم.


برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم     چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

برای هزینه بالا برای گرمایش            چون یعنی خانه گرمی دارم.


برای مردي که در مترو پشت سرم با صدای بلند موبایل حرف میزند.            چون یعنی گوشم میشنود.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند              چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.


برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز                چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند         چون یعنی هنوز زنده هستم.


برچسب‌ها: اجتماعی, ادبیات
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 1:35  توسط محمدعلی عباسی  | 

سالیان سال معلمان ما مقایسه و انتخاب بین علم و ثروت را به عنوان موضوع انشا به ما میدادند و از ما میخواستند که از بین این دو یکی را انتخاب کنیم.

جوابها بدون استثنا یکی بود. علم از ثروت بهتر است. چون ...

اما همه ما در دل میدانستیم که حتما ثروت بهتر از علم است. چون عالمان و ثروتمندان را میدیدیم و انها را در جامعه واقعی خارج از کلاس انشا مقایسه میکردیم. حتی در بین عالمان هم عالمان ثروتمند بودند که در جامعه اعتبار داشتند و احترام. و همه ما و معلم ما این را به خوبی میدانست. و اگر در بین دانش آموزان، مفلوکی پیدا میشد که به جای تملق علم اندوزان انچه را که بدان اعتقاد داشت بیان میکرد به بی سوادی و ثروت گرایی متهم میشد و با نمره پایین معلم عالم جریمه و با نیشخندهای همکلاسیانش تنبیه میشد. 

به نظر من سوال مقایسه علم و ثروت سوال بی مورد و غیر قابل پاسخ گویی است همانگونه که مقایسه و انتخاب بین دست و پا امکان پذیر نیست. هر کدام را بهر کاری ساخته اند. 

اما صرف نظر از سوال که نشان از بیسوادی و بی علاقگی معلمان ما به موضوع انشا داشت و لا غیر! پاسخها واقعیات فراوانی را در پس خود پنهان کرده اند. ما از همان ابتدای کودکی یاد میگرفتیم که علایق خود را پنهان کنیم. و وانمود کنیم که چیزی را دوست داریم که واقعا دوست نداریم. تحلیلی کنیم که ابدا ان را قبول نداریم و به مرور با نوشتن انشاهایی این چنین برای زندگی در جامعه ای ساخته میشدیم که نیاز به انسانهایی متملق داشت. کسانی که بدانند و لمس کنند که ثروت بهتر است اما برای گرفتن نمره و همرنگ جامعه بودن زیر پرچم علم دوستی بروند. 

و اینگونه بود که ما یاد گرفتیم آنچه را که دوست داریم و به ان عشق میورزیم در دور دستی پنهان کنیم و دم از دوست داشتن اموری بزنیم که واقعا دوستشان نداریم ولی برای خوش امد دیگران (و یا رسوا نشدن)، به ان تظاهر کنیم. و بدین سان ما جامعه ای شدیم به شدت دو رو. متظاهر به دوست داشتن انچه که در واقعیت از آن متنفر است. و در عوض دوری جستن ظاهری از انچه واقعا به ان تمایل دارد.

و دریغ که همه ما بازیگران این خیمه شب بازی همانند هم فکر میکردیم اما از طرفی هم همانند همدیگر تملق میکردیم و ظاهرمان را شبیه هم بزک میکردیم. همیشه در چنین شرایطی باید همانند قصه سلطانی که لباس برتن نداشت! کودکی از همه جا بی خبر پیدا شود و واقعیت ها را بی ترس و واهمه فریاد کند تا همه ترسوهایی که از هراس حرام زاده خوانده شدن، زبان در کام کشیده اند، انچه را با چشم خود می بینند باور کنند.

و اگر خوب نگاه کنیم موارد متعددی از این دست را در اطراف خود می یابیم.

به راستی علم بهتر است یا ثروت؟ و چرا باید ایندو را باید با هم مقایسه کنیم و تنها یکی را انتخاب کنیم؟ چرا ثروت در جامعه ما چهره کریهی دارد ولی همگان در پی دست یافتن به ان هستند؟


برچسب‌ها: اجتماعی, ثروت, علم, انشا
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 2:39  توسط محمدعلی عباسی  | 

Who and Whom

This one opens a big can of worms. “Who” is a subjective — or nominative — pronoun, along with "he," "she," "it," "we," and "they." It’s used when the pronoun acts as the subject of a clause. “Whom” is an objective pronoun, along with "him," "her," "it", "us," and "them." It’s used when the pronoun acts as the object of a clause. Using “who” or “whom” depends on whether you’re referring to the subject or object of a sentence. When in doubt, substitute “who” with the subjective pronouns “he” or “she,” e.g., Who loves you? cf., He loves me. Similarly, you can also substitute “whom” with the objective pronouns “him” or “her.” e.g.I consulted an attorney whom I met in New York. cf., I consulted him.

Which and That

This is one of the most common mistakes out there, and understandably so. “That” is a restrictive pronoun. It’s vital to the noun to which it’s referring.  e.g., I don’t trust fruits and vegetables that aren’t organic. Here, I’m referring to all non-organic fruits or vegetables. In other words, I only trust fruits and vegetables that are organic. “Which” introduces a relative clause. It allows qualifiers that may not be essential. e.g., I recommend you eat only organic fruits and vegetables, which are available in area grocery stores. In this case, you don’t have to go to a specific grocery store to obtain organic fruits and vegetables. “Which” qualifies, “that” restricts. “Which” is more ambiguous however, and by virtue of its meaning is flexible enough to be used in many restrictive clauses. e.g.,The house, which is burning, is mine. e.g., The house that is burning is mine.

Lay and Lie

This is the crown jewel of all grammatical errors. “Lay” is a transitive verb. It requires a direct subject and one or more objects. Its present tense is “lay” (e.g., I lay the pencil on the table) and its past tense is “laid” (e.g.,Yesterday I laid the pencil on the table). “Lie” is an intransitive verb. It needs no object. Its present tense is “lie” (e.g., The Andes mountains lie between Chile and Argentina) and its past tense is “lay” (e.g., The man lay waiting for an ambulance). The most common mistake occurs when the writer uses the past tense of the transitive “lay” (e.g., I laid on the bed) when he/she actually means the intransitive past tense of “lie" (e.g., I lay on the bed).

Moot

Contrary to common misuse, “moot” doesn’t imply something is superfluous. It means a subject is disputable or open to discussion. e.g., The idea that commercial zoning should be allowed in the residential neighborhood was a moot point for the council.

Continual and Continuous

They’re similar, but there’s a difference. “Continual” means something that's always occurring, with obvious lapses in time. “Continuous” means something continues without any stops or gaps in between. e.g., The continual music next door made it the worst night of studying ever. e.g., Her continuous talking prevented him from concentrating.

Envy and Jealousy

The word “envy” implies a longing for someone else’s good fortunes. “Jealousy” is far more nefarious. It’s a fear of rivalry, often present in sexual situations. “Envy” is when you covet your friend’s good looks. “Jealousy” is what happens when your significant other swoons over your good-looking friend.

Nor

“Nor” expresses a negative condition. It literally means "and not." You’re obligated to use the “nor” form if your sentence expresses a negative and follows it with another negative condition. “Neither the men nor the women were drunk” is a correct sentence because “nor” expresses that the women held the same negative condition as the men. The old rule is that “nor” typically follows “neither,” and “or” follows “either.” However, if neither “either” nor “neither” is used in a sentence, you should use “nor” to express a second negative, as long as the second negative is a verb. If the second negative is a noun, adjective, or adverb, you would use “or,” because the initial negative transfers to all conditions. e.g., He won’t eat broccoli or asparagus. The negative condition expressing the first noun (broccoli) is also used for the second (asparagus).

May and Might

“May” implies a possibility. “Might” implies far more uncertainty. “You may get drunk if you have two shots in ten minutes” implies a real possibility of drunkenness. “You might get a ticket if you operate a tug boat while drunk” implies a possibility that is far more remote. Someone who says “I may have more wine” could mean he/she doesn't want more wine right now, or that he/she “might” not want any at all. Given the speaker’s indecision on the matter, “might” would be correct.

Whether and If 

Many writers seem to assume that “whether” is interchangeable with “if." It isn’t. “Whether” expresses a condition where there are two or more alternatives. “If” expresses a condition where there are no alternatives. e.g., I don’t know whether I’ll get drunk tonight. e.g., I can get drunk tonight if I have money for booze.

Fewer and Less

“Less” is reserved for hypothetical quantities. “Few” and “fewer” are for things you can quantify. e.g., The firm has fewer than ten employees. e.g., The firm is less successful now that we have only ten employees.

Farther and Further

The word “farther” implies a measurable distance. “Further” should be reserved for abstract lengths you can't always measure. e.g., I threw the ball ten feet farther than Bill. e.g., The financial crisis caused further implications.

Since and Because

“Since” refers to time. “Because” refers to causation. e.g., Since I quit drinking I’ve married and had two children.e.g., Because I quit drinking I no longer wake up in my own vomit.

Disinterested and Uninterested

Contrary to popular usage, these words aren’t synonymous. A “disinterested” person is someone who’s impartial. For example, a hedge fund manager might take interest in a headline regarding the performance of a popular stock, even if he's never invested in it. He’s “disinterested,” i.e., he doesn’t seek to gain financially from the transaction he’s witnessed. Judges and referees are supposed to be "disinterested." If the sentence you’re using implies someone who couldn't care less, chances are you’ll want to use “uninterested.”

Anxious

Unless you’re frightened of them, you shouldn’t say you’re “anxious to see your friends.” You’re actually “eager,” or "excited." To be “anxious” implies a looming fear, dread or anxiety. It doesn’t mean you’re looking forward to something.

Different Than and Different From

This is a tough one. Words like “rather” and “faster” are comparative adjectives, and are used to show comparison with the preposition “than,” (e.g., greater than, less than, faster than, rather than). The adjective “different” is used to draw distinction. So, when “different” is followed by a  preposition, it should be “from,” similar to “separate from,” “distinct from,” or “away from.” e.g., My living situation in New York was different from home.There are rare cases where “different than” is appropriate, if “than” operates as a conjunction. e.g., Development is different in New York than in Los Angeles. When in doubt, use “different from.”

Bring and Take

In order to employ proper usage of “bring” or “take,” the writer must know whether the object is being moved toward or away from the subject. If it is toward, use “bring.” If it is away, use “take.” Your spouse may tell you to “take your clothes to the cleaners.” The owner of the dry cleaners would say “bring your clothes to the cleaners.”

Impactful

It isn't a word. "Impact" can be used as a noun (e.g., The impact of the crash was severe) or a transitive verb (e.g.,The crash impacted my ability to walk or hold a job). "Impactful" is a made-up buzzword, colligated by the modern marketing industry in their endless attempts to decode the innumerable nuances of human behavior into a string of mindless metrics. Seriously, stop saying this.

Affect and Effect

Here’s a trick to help you remember: “Affect” is almost always a verb (e.g., Facebook affects people’s attention spans), and “effect” is almost always a noun (e.g., Facebook's effects can also be positive). “Affect” means to influence or produce an impression — to cause hence, an effect. “Effect” is the thing produced by the affecting agent; it describes the result or outcome. There are some exceptions. “Effect” may be used as a transitive verb, which means to bring about or make happen. e.g., My new computer effected a much-needed transition from magazines to Web porn. There are similarly rare examples where “affect” can be a noun. e.g., His lack of affect made him seem like a shallow person.

Irony and Coincidence

Too many people claim something is the former when they actually mean the latter. For example, it’s not “ironic” that “Barbara moved from California to New York, where she ended up meeting and falling in love with a fellow Californian.” The fact that they’re both from California is a "coincidence." "Irony" is the incongruity in a series of events between the expected results and the actual results. "Coincidence" is a series of events that appear planned when they’re actually accidental. So, it would be "ironic" if “Barbara moved from California to New York to escape California men, but the first man she ended up meeting and falling in love with was a fellow Californian.”

Nauseous

Undoubtedly the most common mistake I encounter. Contrary to almost ubiquitous misuse, to be “nauseous” doesn’t mean you’ve been sickened: it actually means you possess the ability to produce nausea in others. e.g.,That week-old hot dog is nauseous. When you find yourself disgusted or made ill by a nauseating agent, you are actually “nauseated.” e.g., I was nauseated after falling into that dumpster behind the Planned Parenthood. Stop embarrassing yourself.


Reference: http://litreactor.com/columns/20-common-grammar-mistakes-that-almost-everyone-gets-wrong


برچسب‌ها: زبان انگلیسی, روزمره, آموزش
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:28  توسط محمدعلی عباسی  | 

همیشه با دیدن بارش برف یاد شعر معروف آرش کمانگیر اثر کم نظیر سیاوش کسرایی میافتم.

برف مي بارد

 برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد گر زبام ِكلبه اي دودي يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد 

رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دمسرد؟

امروز هوای گرگان در نیمه زمستان بی نهایت زیباست. از صبح امروز برف سنگینی شروع به باریدن کرده و همه شهر رو سفید پوش کرده. و از عصر امروز که هوا کمی گرمتر شده و از شد بارش کم شده تعداد زیادی از مردم لباس گرم پوشیدن و اومدن توی خیابونهای شهر برای برف بازی. 

و الان با اینکه شب به نیمه گذشته جاده منتهی به نهارخوران مملو از اتومبیل ها پر از سرنشینانی است که به شوق برف بازی به سمت نهارخوران در حرکتند.

ایام بکام

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 13:54  توسط محمدعلی عباسی  | 

وقتی کیف باران را که از مدرسه برگشته بود جستجو می کردم نامه ای از مدرسه اش دیدم. متن نامه به این صورت بود:

هفته اینده قرار است سخنرانی آقای اوباما را که به مناسبت اغاز سال تحصیلی برای بچه ها ایراد شده است در سالن تلوزیون مدرسه برای بچه ها پخش کنیم. در صورتی که تمایل ندارید فرزندتان این سخنرانی را تماشا کند لطفا قبل از این تاریخ ما را از آن مطلع کنید. 

به این ترتیب تنها بچه هایی که والدینشان رضایت دادند توانستند سخنرانی آقای اوباما را از تلوزیون مدرسه تماشا کردند.


برچسب‌ها: مدرسه, باران, اجتماعی
+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 15:42  توسط محمدعلی عباسی  | 

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت: 
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش 
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...


برچسب‌ها: مادر, شعر, شهریار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 12:52  توسط محمدعلی عباسی  | 

ادامه مطلب از پست قبلی...

اتومبیل ها توی این شهر عمدتا تویوتا هستند و بسیار شیک. در مقایسه به اتومبیل هایی که توی امریکا دیده میشه اینجا اتومبیل های شیکتر و گرانقیمت ترن. اونجا بیشتر مردم استیشن های خانوادگی دارن ولی اینجا بیشتر سواریهای گران قیمت که با مختصات یه شهر تجاری نزدیکتر هست.

هتل اینجا شبی از ۲۵۰ درهم به بالا هست. یک هتل به نسبت شیک ولی نه خیلی شیک شبی حدود ۶۰۰-۷۰۰ درهم برای یک اتاق یک تخته میگیره. و تا دلتون بخواد توی شهر هتل میبینید. نکته جالب اینکه هزینه پرواز رفت و برگشت با هواپیمایی ماهان به دوبی ۲۹۰ هزار تومان هست که عملا برابر دو شب اقامت در یک هتل درجه دوم دوبی هست (حالا ببینید اینا چطور دارن پول در میارن) و البته به نظر میاد قیمت هتل بسیار بیشتر از امریکا هست. اونجا به راحتی میشه هتل خوب با حدود شبی ۵۰ دلار گرفت ولی اینجا برای همون هتل و حتی با کیفیت پایینتر باید حداقل شبی ۱۰۰ دلار پول بدی.

و اما خیابونا: تمیز به نظر میاد. مردم خوب رانندگی میکنند. عابران پیاده پشت چراغ عابر میایستند تا چراغشون سبز بشه بعد حرکت کنن. به نظر میاد پارکنیک به اندازه کافی وجود داره چون ماشینها کنار خیابونها پارک نیستند و ترافیکی هم در شهر ندیدم. شهر از ساعات ابتدایی صبح شلوغ میشه و الان هم که ساعت حدود ۱۰ شب به وقت محلی هست همچنان همه جا شلوغه. البته روزهای جمعه عملا صبح همه جا تعطیل هست و حتی مترو از ساعت ۱ عصر شروع به کار میکنه در صورتی که روزهای عادی از ساعت ۶ صبح شروع میشه.

قیمتها: غذا ارزون هست. با حدود ۱۵-۲۰ درهم میشه یه غذای مناسب خورد. (در مقایسه با امریکا نصف قیمت هست.) سایر اجناس هم به نظر ارزون میاد. البته من قیمتهای ایران رو نمیدونم ولی به نسبت امریکا شاید میشه گفت نصف یا حتی یک سوم قیمت هست. فکر میکنم به نسبت ایران هم قیمتها باید خیلی کمتر باشه. قیمت مواد غذایی هم به نظر من منطقی میاد. مثلا ظرف ۱.۵ لیتری اب ۱.۵ درهم- بستنی ۲ درهم. قیمت وسایل الکترونیکی رو هم که تا حدودی چک کردم به نظر میاد اختلاف زیادی با ایران داشته باشه. 

اینجا یه سری اتوبوس توریستی هستن که مردم رو توی شهر میچرخونن و از هر نفر ۲۲۰ درهم میگیرن.

هوا هم که تو این موقع سال بسیار خوبه. اول صبح و اخرای شب کمی خنک هست و بهتره که یه گرم کن ساده داشته باشید و بقیه روز یه پیراهن یا تی شرت کافی هست. 

در کل الان نظر من نسبت به اون چیزی که از اول فکر میکردم خیلی بهتره. البته تا اینجا که من دیدم اینجا بیشتر شهر تجاری هست. به نظر میاد شهر رونق تجاری خوبی داره و تجار و مغازه دارها راضی هستند. 

اگه تونستید یه سر به دوبی بزنید به دیدنش میارزه! (الان قیمت یه تور که شامل همه هزینه های شما میشه حدود ۶۰۰ تا ۷۰۰ هزار تومن هست) اگه آدم بازاری هم باشید میتونید با مقداری خرید از اینجا بخشی از هزینه ها تون در در بیارید. و اگر هم اهل کادو گرفتن هستید که برای حدود یک میلیون تومن هزینه خودتون رو اماده کنید.

سفر به خیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:17  توسط محمدعلی عباسی  | 

دیروز صبح حدود ساعت ۱۰ به وقت محلی (نیم ساعت از ایران جلوتر هست) رسیدم به دوبی. اولین باری هست که دوبی اومدم. پرواز ما از تهران به اینجا حدود دو ساعت طول کشید. بعد از گذر از ابهای خلیج فارس شهری در میان صحرا نمایان شد. از بالا دوبی چیزی نیست جز مشتی خاک. قبلا خیلی تعریف دوبی رو شنیده بودم و پیش خودم فکر کردم که این همه مسافر از ایران برای چی چیزی میان دوبی. تقریبا (شاید هم دقیقا) همه مسافران پرواز ایرانی هستند. 

فرودگاه دوبی فرودگاه بزرگی هست و تعداد زیادی هواپیما در فرودگاه دیده میشوند و عمده اونا هم متعلق به هواپیمایی امارات هستند. مسافری که کنار من نشسته بود و با توجه به شغلش خیلی جاها رفته بود و به نظر میرسید که اطلاعات زیادی در مورد دوبی داره میگفت که امارت تنها سه سال از هواپیماهاش استفاده میکنه و بعدش هم اونا رو با سایر خطوط هواپیمایی میفروشه. در کل هواپیمایی امارات اعتبار خوبی توی دنیا داره و قیمتهاش هم به نسبت بقیه خیلی بیشتره.

جالبه که امروز یه خبر میخوندم که نوشته بود به دلیل عدم موافقت کانادا با افزایش تعداد پروازهای هواپیمایی امارات به کشور کانادا دولت امارات محدودیتهای فراوانی برای شهروندان کانادایی در نظر گرفته و حتی به این کشور دستور داده که کلیه نظامیانش رو از امارات خارج کنه. به نظر میرسه که رهبران این شیخ نشین خیلی به خودشون اطمینان دارن. بگذریم..

یه چیزی که توی دوبی به چشم میاد اینکه همه به انگلیسی صحبت میکنن. اگه شما انگلیسی بلد باشید هیچ مشکلی توی دوبی ندارید. از داخل فردودگاه نقشه شهر و اطلاعات جاهایی که میخواستم برم و تهیه کردم. بعد پولم رو از دلار به درهم تبدیل کردم. هر درهم به پول ایران حدود ۴۲۰-۴۳۰ تومان هست و نرخ تبدیل دلار به درهم هم ۳.۶۶ هست. 

یک بلیط یک سره مترو به مقصد مرکز شهر خریدم به مبلغ ۶ درهم. متروی بسیار شیکی دارند. بیشتر جاها مترو روی زمین حرکت میکنه و به همین علت میشه شهر رو قشنگ دید. اینجا محیط کاملا چند ملیتی هست. همه چیز هم به زبان عربی و هم به زبان انگلیسی وجود داره و تقریبا همه میتونن انگلیسی صحبت کنن. بیشتر خارخیهای اینجا کار گرانی هستن که از بنگلاش تایلند هند نپال و فیلیپین اومدن. برام خیلی جالب بود که قیافه چینی خیلی ندیدم. 

مرکز شهر دوبی کاملا غربی ساخته شده. طراحی هایی که صورت گرفته بسیار عالی است. به نظر میاد که مشاوران اولیه شهر تجربه بسیار زیادی در امر شهرسازی دارند. توی شهر همه امکانات وجود دارد. ساختمانهای بلند خیابانهای وسیع و ادمهایی از همه رنگها ادم رو از فضای شهری عربی کاملا دور میکنه. تصور اینکه این همه تاسیسات در مدت کمی در این بیابان بی اب و علف ساخته شده بسیار سخت هست. واقعا باید به همسایگان عربمون تبریک بگیم. به نظر من بهترین استفاده رو از پول نفتشون کردن و شهری رو بوجود اوردن که درامد کلانی رو براشون به ارمغان اورده که به مراتب از پول نفت بیشتر هست.

ادامه مطلب رو در پست بعدی بخونید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 10:42  توسط محمدعلی عباسی  |